سه شنبه8بهمن92(شروع تغییر کلاس)

"مامانی! امروز خاله مرضیه من رو برد کلاس خاله منظر" این جمله رو آویسا تو ماشین موقع برگشت در حالی که طبق معمول کلیه لباس های گرم رو از تنش خارج کرده بود و در حال تناول یه عدد شکلات بود و تقریباً به همه جا مالیده بود به من گفت.
"چقدر خوب دخترم. دیگه بزرگ شدی.خاله منظر هم خیلی مهربونه." و اون در حالی که اخم کرده بود و برای لحظه ای از شکلات خوردن دست کشید و گفت:من فقط خاله سهیلا دوست دارم. و من هنوز موندم که چه کنم از این عشق بین تو و خاله سهیلا که تا زمانی که مهد هستی مامانی صداش میکنی.
صبح امروز هم تا رفتی تو کلاست خاله مرضیه گفت:آویسا دیگه بزرگ شده مامانش داره میره کلاس بالاتر. اونم یه اخمی کرد و رفت سمت خاله سهیلا. خاله سهیلا هم در تایید حرف خاله مرضیه گفت: دخترمون دیگه بزرگ شده.آویسا تا این حرف رو شنید زد زیر گریه و اومد بغلم که چی"من نمیرم کلاس و بریم خونه". بیچاره بچه م جدایی از مامانش کمه حالا از این کلاس به اون کلاسم باید اذیت شه.بعضی وقت ها فکر می کنم خیلی ظالمم...



سه شنبه8بهمن92(شروع تغییر کلاس)
